لاک ناخن هام لب پر شده. حوصله ندارم درستشان کنم. باید بگذارم همه شان را یک جا پاک کنم. شدیدن احساس خستگی می کنم. بی حوصله هم بهش اضافه شده. به خودم وقت داده ام که خسته باشم. که حوصله نداشته باشم. که از اخبار مردن آدم ها، دستگیر شدنشان، زندان بودنشان، اخبار دانشگاه، مجلس، این طرف و آن طرف، این هواپیما آن قطار و ... دور باشم. هر کس فعلن چیزی می گوید و هیچ چیز معلوم نیست. من نه نا امید ام نه امید وار. هست ام فقط! گاهی هم همه ی اخبار را پشت سر هم می خوانم و شب برای بابا تعریف می کنم و بعد از شام پنج دقیقه ای می روم توی اتاق خودم مشغول می شوم. یا با تو چت می کنم یا چیزی می کشم یا آلمانی می خوانم یا از همین کار ها. خبری هم نیست. مرد همسایه صداش بلند است مثل هر شب. سریال رستگاران راس ساعت یازده شروع می شود و صداش می آید. اخبار وی او ای بدون پارازیت پخش می شوند این وسط ها من دنبال دانشگاه ام شدیدن ببینم چه کار اش می شود کرد. فعلن در کمال تعجب من در کمال حق به جانبی خانواده هیچ کاری نمی شود کرد! دیگر دلم توت فرنگی می خواهد. هلو هم می خواهد. انگور یاقوتی هم می خواهد.
هفته ی قبل سه شنبه اش ن را دید ام. بعد جمعه هم با هم رفتیم جمعه بازار. من دو تا مانتو برای خودم خریدم. رفتم با آن آقای آلمانی یه کم حرف زدم بهم شکلات داد.ن دو تا صفحه خرید . the who بعد هم آمدم خانه.
این جا گرمه. نه به گرمی هیچ جای دیگه ی دنیا. به اندازه ی خودش گرمه. اونقدر که آدم از بیرون رفتن پشیمون بشه گرمه. اون قدر که شر شر عرق بریزه آدم واسه یه سر کوچه رفتن. گرمیه این جا رو دوست دارم. اما امسال تابستون مثل هیچ کدوم از تابستون های قبلی نیست. یه حس بدی توی لحظه هاشه. یه دلشوره ی مدام. حالا هم به خاطر وضع موجوده هم به خاطر من که حساس شدم خیلی. این حساسیت را می شناسم. فقط دست نخوردن لازم دارد. . بی توجهی. مثل همیشه برخورد کردن. این قدر مثل همیشه که نباید راجع بهش حرف زد. فقط باید حواس آدم باشد بهش. این حس سنگین است خیلی. مراقب اش هم فقط خودم باید باشم. رهاش کن.
دلم شعری می خواهد که آرام باشد. بلند باشد . حالا حالا ها تمام نشود. کش بیاید توی روز هام. یک پرنده می خواهم. یکی که بشود نشست کنار قفس اش. باهاش آرام آرام توی دل حرف زد. آن قدر آرام که آدم دل اش خواب اش ببرد. آرام بشود.
بابا بزرگ ام داشت از زمان جنگ می گفت که توی نماز جمعه بمب گذاشته بودند. داشت می گفت صداش که بلند شد پشت سرش داغ شده. دست کشیده روی گردن اش مغز آدم ها را پاک کرده و از روی کت اش هم هیچ وقت پاک نشده و کت را انداخته اند دور. خیلی آرام گفت قلب ام هم از همان موقع این جوری شد. دلم نگرفت. اما دیدم ام این حق ها که ما می خواهیم از این هفتاد سال و چهل و سال و بیست و یک سال از زندگی هامان خیلی بیشتر از این حرف هاست.
Sunday, July 26, 2009
Subscribe to:
Post Comments (Atom)
tabrik, che ajab.
ReplyDelete(ye juri misham vaghti shastam khabardaar mishe ke masalan ye seriaali hast ke hame negaash mikonan )